جوجه جان جوجه جان ، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه سن داره

🐥🐣جوجو ی من🐣🐤

38-یه جور ناجوری بلاخره همه فهمیدن که شما هم هستی!

1391/12/12 3:36
نویسنده : 💚رستا💙
1,335 بازدید
اشتراک گذاری

سلام تربچه ی مامان 18500000
همونجوریکه قبلا هم بهت خبر داده بودم دیشب کلی مهمون داشتیم!! حسابی خونه شلوغ شده بود و تو هم تا میشد و در توانت بود حسابی حسابی از مهمونا پذیرایی کردیMore smileys for free download و کلی مامانت رو شرمنده کردی جلو همه و آبروم رفت ....
مامانت هم  از قبل از اومدنشون  حسابی خودش رو آماده کرده بود و یه  لباس شیک و پیک پوشیده بود و یه کمی هم رژ گونه به  لپاش زده بود تا از این رنگ و روی گچی و بیحال دربیاد .....
اما میدونی چیه ....
خیلی به خودم زحمت دادم اصلا نیازی به رژ گونه نبود!!!
چرا؟؟
یعنی نمیدونی بی تربیت!More smileys for free download!
انقدر که شما شیطونی کردی و منم از خجالت آب میشدم تمام مدت عین لبوی پخته شده قرمز بودمSmiley!
مهمونا که اومدن همه چی خوب بود!!Smiley
هیچکی هم خبر نداشت که تو این جشن خانوادگی شمایی  هم حضور داری!!
تو هم که حسابی بهت بر خورده بود...Smiley.
همه چی خوب بود تا ....
وقت شام  که شد و من هم باید میبودم حتما چون زشت بود.همه دور میز نشستیم ...
مامان من دستش درد نکنه چند جور غذا درست کرده بود زبانکده محصلالبته با کمک مامان بزرگ گلم که عاشقشم! Smiley  ...خورشت قیمه و کتلت و سیب زمینی سرخ کرده و بیفستروگانف .....
منم میدونستم که این همه غزا منو فقط به سمت جایی میرسونه که ازش متنفر شدم تازگیا!!!
و همینم شد هنوز ۵ مین نگذشته بود و مهمونا تازه غزاهارو کشیدن تو بشقاب و بوی  خورشت و گوشتهای بیف بلند شدMore smileys for free download و شما هم به خودت تکونی دادی و من هنوز هیچی نکشیده تو بشقاب حالم بد شد More smileys for free downloadو بدو به سمت ...
دستشویی!!!!!
و اونجا حسابی از خجالت معده و روده ی مامانی درامدی .... و همه مهمونا هم اینجوری بودن....More smileys for free download
منم که از دستشویی برگشتم عین شلغم  به مهمونای هاج و واج یه  لبخند کاملا مصنوعی زدم
مابین اعزای فامیل ما ، ی خاله پری هست که دختر خاله ی مامان بزرگه .... ایشالا خدا حفظش کنه با سن و سال بالاش هنوزم که هنوزه شوخه و رک و پوست کنده همه جا همه چیو بی پرده میگه ....
اون شب هم خاله پری کم نزاشتن  و تو اون سکوت و هآج و واجی خونواده ی مامان با صدای بلند گفتن
رستا جون حتما حاملست زبانکده محصل
اعزای فامیل یهو همه باهم!:نه بابا پری جون ..مگه چقدر از عروسیشون گذشتهم!
من: م
مامان و بابا:محصل
داداش آیدین:زبانکده محصل
خاله پری:نه من میدونم. تجربشو دارم. شک نکنین .... مبارکه رستا جونSmiley from millan.net ... خودم اولین شیرینیشو میدم ..بعله
اعزای فامیل: اره رستا جون؟؟
منه مثل لبو سرخ شده: .......
اعزای فامیل همگی زل زدن به شکم من که هیچی از روشم معلوم نیست
من تقریبا از خجالت حس کردم پاهام داره سست میشه که مامانم به دادم رسید و گفت ..بعله ماهم تازه فهمیدیم....
اول ی ۲دقیقه ای فامیل تو شوک بودن More smileys for free download...بد که یکم فکر کردن  و این قضیرو هزم کردن ... صدای مبارکه و تبریکشون بلند شد و همه از پای میز بلند شدن تا مامانو ببوسن و تبریک بگن و این حرفا،....
اینم قیافه ی اعضای فامیل بد از برطرفی  این شوک بزرگ! :زبانکده محصل

خدا میدونه که تا ب حال تو عمرم انقدر خجالت نکشیده بودم...نمیدونم چرا ولی همش حس میکردم که میخام آب شم برم تو زمین ...
خاله پروین دختر خاله ی مامان من میگفت که خیره و حتما خدا خواسته که زود نینی  دار بشید 
خلاصه که بدین صورت همه فهمیدن و تو کل مهمونی چشمشون به من بود و کلی سوال که چند ماهمه و حالم چجوریه و چه حسی دارم!!!!
کلا مهمونی دیگه رو من میچرخید زبانکده محصلو همه اصلا یادشون رفت که برای چی اومده بودن
منم که سرخیم کمتر شده بود ولی همش حس میکردم که وقتی حواسم بهشون نیست چشمشون به منه  و دارن نگام میکنن ....خیلی حس بدیه ....
خب آدم خجالت میکشه دیگه ....

ولی خدارو صد هزار مرتبه شکر هرچی بود تموم شد و فامیلم فهمیدن و ما راحت شدیم!!! محصلMore smileys for free download

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (9)

زهرا(ترنم عشق)
12 اسفند 91 11:19
وای عزیزم درکت میکنم خیلی اون موقع احساس بدی داشتی
ولی بالاخره راحت شدی
ایشاالله حالت هم بهتر بشه و جون بگیری تا جوجوی نازتم زودتر بزرگ بشه


آره والا!!! انگار ی باری از رو دشم برداشته شد!!!
،مرسی عزیزم لطف داری خیلی
مامان آزاده
12 اسفند 91 12:23
امان از دست اين فاميلا
ولي ديگه راحت شدي ها
راستي خانواده همسرتم بودن؟
ايشالا كه جوجه كوچولوت بسلامتي زود زود بياد تو بغلت عزيزم


نه عزیزم ، خونواده ی همسری شهر خودشون بودن فقط فامیلای مامانی بودن که البته خیلی هم کم نبودن
شیدا
12 اسفند 91 14:00
خدارو شکر به خیر گذشت!!!!
دقیقا فامیلای مام همینجوری فهمیدنبا این تفاوت که مامان بزرگم وسط جمع گفت:خب بچم حاملس دیگه
چه قیافه فامیلاتون بامزس

sahar
12 اسفند 91 16:18
سلام عزیزم من سحر هستم، تقریبا همسن هم هستیم ...وبلاگت خیلی جالبه واسم .... من هم تقریبا تو ی همچین شرایطی گیر افتادم ولی تو خونواده ی شوهر! ...تازه خیلی هم بدتره .... حداقل تو خونواده ی مادر، آدم کمتر معزب هستش چون از بچگی باهاشون آشنایی داره اما خبر دادن به خونواده ی شوهر واقعا سخته!... باز خدارو شکر که تموم شد!!!





واقعا خوشحالم که تموم شد!
زهره
12 اسفند 91 16:42
خیلی باحال بود


شيما
13 اسفند 91 15:41
رستا جان عزيزم خجالت نداره بايد افتخار کني که لياقت اين نعمت بزرگ رو داري بايد به خودت افتخار کني که خدا تو رو لايق دونسته


ممنونم شیما جون بابت لطفت ! ایشالا خدا تورو هم صاحب ی نینی خوشگل بکنه و به زودی خودت خبرشو بهمون بدی عزیزم
مامان فرشته کوچولو
14 اسفند 91 5:20
تا تو باشی رستا جون که نی نی مونو قایم نکنی چی فک کردی بچه خواسته خودی نشون بده عزیزممممممممممممواسه ی نی نی جیگر


برای این مامان مهربون و خوشگل و نینی نازنینش
متین من
14 اسفند 91 12:25
رستا جون چه اشکال داره دیر و زود میفهمیدن عزیزم ولی نی نی من یازده هفته اش بود سقط شد بطور کاملا اتفاقی هنوز دلیل سقطش نمیدونم تو شوک هستم ولی عزیزم تو مراقب خودت خیلی باش
مامان مانی مسافر کوچولو
14 اسفند 91 13:12
نازی چه بامزه نوشتی نی نی مبارک باشه ایشا.. به سلامتی بدنیا بیاد


مرسی عزیزم ،لطف داری