38-یه جور ناجوری بلاخره همه فهمیدن که شما هم هستی!
![]()
سلام تربچه ی مامان 
همونجوریکه قبلا هم بهت خبر داده بودم دیشب کلی مهمون داشتیم!! حسابی خونه شلوغ شده بود و تو هم تا میشد و در توانت بود حسابی حسابی از مهمونا پذیرایی کردی
و کلی مامانت رو شرمنده کردی جلو همه و آبروم رفت ....
مامانت هم از قبل از اومدنشون حسابی خودش رو آماده کرده بود و یه لباس شیک و پیک پوشیده بود و یه کمی هم رژ گونه به لپاش زده بود تا از این رنگ و روی گچی و بیحال دربیاد .....
اما میدونی چیه ....
خیلی به خودم زحمت دادم اصلا نیازی به رژ گونه نبود!!!
چرا؟؟
یعنی نمیدونی بی تربیت!
!
انقدر که شما شیطونی کردی و منم از خجالت آب میشدم تمام مدت عین لبوی پخته شده قرمز بودم
!
مهمونا که اومدن همه چی خوب بود!!
هیچکی هم خبر نداشت که تو این جشن خانوادگی شمایی هم حضور داری!
!
تو هم که حسابی بهت بر خورده بود...
.
همه چی خوب بود تا ....
وقت شام که شد و من هم باید میبودم حتما چون زشت بود.همه دور میز نشستیم ...
مامان من دستش درد نکنه چند جور غذا درست کرده بود
البته با کمک مامان بزرگ گلم که عاشقشم!
...خورشت قیمه و کتلت و سیب زمینی سرخ کرده و بیفستروگانف .....
منم میدونستم که این همه غزا منو فقط به سمت جایی میرسونه که ازش متنفر شدم تازگیا!!!
و همینم شد هنوز ۵ مین نگذشته بود و مهمونا تازه غزاهارو کشیدن تو بشقاب و بوی خورشت و گوشتهای بیف بلند شد
و شما هم به خودت تکونی دادی و من هنوز هیچی نکشیده تو بشقاب حالم بد شد
و بدو به سمت ...
دستشویی!!!!!
و اونجا حسابی از خجالت معده و روده ی مامانی درامدی .... و همه مهمونا هم اینجوری بودن....![]()
منم که از دستشویی برگشتم عین شلغم به مهمونای هاج و واج یه لبخند کاملا مصنوعی زدم
مابین اعزای فامیل ما ، ی خاله پری هست که دختر خاله ی مامان بزرگه .... ایشالا خدا حفظش کنه با سن و سال بالاش هنوزم که هنوزه شوخه و رک و پوست کنده همه جا همه چیو بی پرده میگه ....
اون شب هم خاله پری کم نزاشتن و تو اون سکوت و هآج و واجی خونواده ی مامان با صدای بلند گفتن
رستا جون حتما حاملست 
اعزای فامیل یهو همه باهم!:نه بابا پری جون ..مگه چقدر از عروسیشون گذشته
!
من: 
مامان و بابا:
![]()
داداش آیدین:
خاله پری:نه من میدونم. تجربشو دارم. شک نکنین .... مبارکه رستا جون
... خودم اولین شیرینیشو میدم ..بعله
اعزای فامیل: اره رستا جون؟؟
منه مثل لبو سرخ شده: .......
اعزای فامیل همگی زل زدن به شکم من که هیچی از روشم معلوم نیست
من تقریبا از خجالت حس کردم پاهام داره سست میشه که مامانم به دادم رسید و گفت ..بعله ماهم تازه فهمیدیم....
اول ی ۲دقیقه ای فامیل تو شوک بودن
...بد که یکم فکر کردن و این قضیرو هزم کردن ... صدای مبارکه و تبریکشون بلند شد و همه از پای میز بلند شدن تا مامانو ببوسن و تبریک بگن و این حرفا،...
.

اینم قیافه ی اعضای فامیل بد از برطرفی این شوک بزرگ! :
خدا میدونه که تا ب حال تو عمرم انقدر خجالت نکشیده بودم...نمیدونم چرا ولی همش حس میکردم که میخام آب شم برم تو زمین ...
خاله پروین دختر خاله ی مامان من میگفت که خیره و حتما خدا خواسته که زود نینی دار بشید 
خلاصه که بدین صورت همه فهمیدن و تو کل مهمونی چشمشون به من بود و کلی سوال که چند ماهمه و حالم چجوریه و چه حسی دارم!!!!
کلا مهمونی دیگه رو من میچرخید
و همه اصلا یادشون رفت که برای چی اومده بودن
منم که سرخیم کمتر شده بود ولی همش حس میکردم که وقتی حواسم بهشون نیست چشمشون به منه و دارن نگام میکنن ....خیلی حس بدیه ....
خب آدم خجالت میکشه دیگه ....![]()
ولی خدارو صد هزار مرتبه شکر هرچی بود تموم شد و فامیلم فهمیدن و ما راحت شدیم!!! 




38-یه جور ناجوری بلاخره همه فهمیدن که شما هم هستی!
